تبليغاتX
سایه بون
سایه بون

 

سلام به همه دوستای خوبم

فصل امتحانات از راه رسیده ،بنابراین چند وقتی نمی تونم به شما  دوستای خوبم سر بزنم. از همتون که تو این مدت سر زدین ممنونم.امیدوارم بعد از اتمام ترم جبران کنم .

|+| نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 0:52 |

سلام به گوش هایی که باید بشنود ونمی شنوند ......

سلام به گوش هایی که باید بشنود ونمی شنوند ،اما نه درود بر پیامبرانی که پروردگار آن ها را برای تذکر ویاد آوری نیکی ها و درستی ها به سوی ما فرستاد آنان که با گفتار نرم و از سر مهربانی هر کدام سال های سال مردمان رابه سوی درستی ها رهنمون گشتند و دانش وآگاهی را نسبت به کارهای نادرست بیان کردند .وهیچ گاه در ارشاد خود اجبار را پیشه نکردند .تنها حقیقت را بیان نمودند و آن ها را در پذیرش آن مختار گذاشتند .چرا که اختیار والاترین صفت انسانی است که او را از تمام موجودات متمایز می گرداند.

ارشاد پیامبران کجا و شیوه ی ارشاد امروز ما کجا،براستی اگر می شد ترس و اجبار را چاشنی یک طر ح ضربتی چند ماهه کرد و بعد هم جامعه را اصلاح شده فرض نمود ؛چرا موسی ،ابراهیم ،نوح و محمد سالیان سال مردم را ارشاد کردند؟و ارشاد هیچ یک از آن ها اشک و ترس از ریخته شدن آبرو را در چشم های هیچ انسانی درتاریخ جمع نکرد ؟

قرآن روی طاقچه پاسخ همه ی سوال ها را می داند اما در حسرت گوش های شنوا ،گرد و غبارسکوت بروی جلدش نشسته است.

 

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 0:17 |

در یای زندگی (بخش پایانی)

 

اما بعد آرام آرام مرا به موج ها می سپردی، موج هایی که برای هر بالا و پایین آمدنشان با نگاه از تو اذن می گرفتند.  در آن زمان تنها کاری  که می کردم دست و پا زدن بود. چند غلپ آب سختی می خوردم  ودر دریای زندگی فرو می رفتم .داد و بیداد می کردم ولی تو فقط به من نگاه می کردی .به تو می گفتم مرا کمک کن و تو می گفتی در برابر امواج مقاومت نکن.خودت را در دریای زندگی رها کن ولی من می گفتم غیر ممکن است .اگر یک لحظه از انقباض وایستادگی دست بردارم سختی موج های زندگی مرا غرق می کند .آن قدر به این دست و پا زدنم ادامه دادم که خسته شدم.تمام بدنم کوفته بود.برای رفع خستگی دست از تلاش برداشتم .نا امید شده بودم وبرای غرق شدن آماده .......

تنه ی درخت عشق را با نسیم امید به طرفم فرستادی ،من  هم به آغوشش کشیدم.بعد جلوتر آمدی ،بوسه ای بر قلبم زدی و بی آلایش به من گفتی :به تو گفته بودم که رها باش ...

چه حس خوبی داشتم ،آرامش بعد از آن همه زحمت واقعا لذت بخش بود .آرام آرام پلک هایم سنگین شد ،به خواب رفتم،وقتی بیدار شدم ،کاغذ و قلم را برداشتم ونوشتم :اگر می خواهی در امواج روزگار غرق نشوی قلبت را بروی عشق و حکمت پرودگار بگشا و به هر چه که می کند اعتما کن ،آزاد باش و رها ،تا جریان زندگی تو را به بهشت جزیره عشق الهی برساند
|+| نوشته شده توسط عاطفه در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:5 |

دریای زندگی

چشمانم را بسته ام وبروی در یای زندگی آرمیده ام .چه نسیم عشق فرح بخشی بوی خاک نم خورده ی جزیره ی امید از هر فاصله ای به مشام میرسد .چه حس رهایی خیال انگیزی بی نظیر و بی همتاست .سکوت کرده ام سکوت . آوایی گوش را می نوازد که نت های ملودی اش در الفبای هیچ موسیقی ای پیدا نمی شود .نوایی براستی مسحور کننده .

نور مهتاب را از پشت چشمان بسته ام می بینم  وبذر ستارگان را که فرشته ی زیبایی بر مزرعه سیاه آسمان پاشیده است.چشمانم را فقط برای تماشای لبخند تو ای پروردگار مهر می گشایم و سکوت را تنها برای سخن گفتن با تو می شکنم  و این با خاطرات گذشته را با تو مرور می کنم .

اولین بار که مرا به زمین آوردی به یاد دارم که به آغوشم کشیده بودی با هم پایین می آمدیم تا به دریا ی زندگی برسیم  و تو در راه به من گفتی که همه کار تو در این سفر آن است که بیاموزی چگونه در دریای زندگی با عشق و آزادی زنده بمانی و زندگی کنی بیاموزی که حتی در طوفان هایش غرق نشوی........

فرود آمدیم یادم می آید فقط گریه می کردم  و همه ی خاطرات پیش از آمدن را فراموش کرده بودم که تو ناگهان محکم با دست به پشتم کوبیدی ومن به خود آمدم. چند سال اول  در تمامی لحظات مرا با دست هایت بروی امواج نگه داشته بودی ومن تنها چیزی که احساس می کردم آرامش بود .

اما بعد آرام آرام مرا به موج ها می سپردی ...........

پایان بخش اول

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 12:35 |

درس امروز ........

 

 

 

من امروز وقتی خود بزرگ بینی آدم هایی را دیدم که به دانسته هایشان غره بودند .آموختم که به هیچکس به چشم حقارت نگاه نکنم و با یک تبسم خودم را از عذاب وغمی که این گونه آدمک ها به روحم تحمیل کرده اند نجات دهم.

من امروز از سناریوی زندگی که متکبران هنرپیشگانش بودند فروتنی را آموختم.

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 3:12 |

تمنای یک هدیه در کنار پنجره

 

 

 

امروز که دوباره خدا را در پنجره دیدم

ناگهان تمنایی هشیاری ام را فرا گرفت

حالا من از او هدیه ای می خواستم

هدیه ای که نداشتم و می خواستم که داشته باشم

اما تا پیش از آن لحظه غافل از هدیه هایی بودم که داشتم و نمی دانستم که دارم

سلامتی ،پدر،مادر،خواهر و برادر

و موهبت زندگی پس از یک خواب طولانی شبانه

جرعه ای صبر و عشق.......

وعشق سرزمین جادویی آرامش ،رستاخیز......

با وسعتی بیکران

و قله هایی فتح نشده

و نشانی نزدیک

درست در قلب تو

که از فرط نزدیکی بسیار دور می نماید

سرزمینی که با ورود به آن در درون خدا خواهی زیست

چوب دستی سحر آمیز عشق

از اندوه ،شادی را برون می آورد

 وغمی عمیق را ......

رستاخیز عشق همه ی عادت ها را تازه می نمایاند

و همه چیز را زیبا و دوست داشتنی

ناجی عشق تو را در دریای آرامش غرق خواهد کرد

و قلمت را عاجز از نوشتن درباره اش

و همچو روغن از سبوی قلبت بیرون خواهد تراوید

همه ی وجودت را فرا خواهد گرفت

و حسی توصیف ناشدنی را به تو هدیه خواهد داد.

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 ساعت 17:44 |

عشق

 

عشق بزرگترین هدیه پروردگار است که زیبا بینی را برای عاشق به ارمغان می آورد عشق هرگز کور نیست و عاشق هرگز مبتلا به کوری نمی باشد .آن پروردگاری که روح زن و مرد راهمچو دو  دریا یکی شور و دیگری شیرین بهم پیوند داد و میان آن ها واسطه و حایل جسم را قرار داد تا در عین بهم پیوستگی از هم جدا باشند پس از فرستادنشان به دنیا آن ها را تا مدتی معلوم از هم جدا ساخت  تا به پاس صبرشان و تحمل فراق  نیمه دیگر وجودشان عشق را بدانها ارزانی فرماید تا با قدرت آن یکدیگر را باز شناسند و به یاد آرند و با نیرویش جز زیبایی در دریای وجودشان هیچ نیابند که براستی عشق جاذبه ای است که پروردگار آن را به ما هدیه فرموده تا قلب هایمان در مدار یکدیگر قرار گیرد .

این تنها جفت ها نیستند که عاشق یکدیگرند بلکه پرودگار نیز عاشق ما انسانها ست چرا که تا مدتی معلوم ما را از خودجدا فرموده زیرا هر چه خطا می کنیم جز زیبایی در وجود ما هیچ نمی بیند و با پشیمانیمان به یمن عشق دگر باره ما را می بخشاید و به آغوش رحمت خود می کشد پس بیاییم و خداوار عشق بورزیم امیدوار باشیم و صبور و با نا امیدی و شتاب آب حیات عشق را به آتش سوران نفرت تبدیل نکنیم .

همچو آینه باشیم تا معشوق زشتی و زیبایی رفتارش را در ما نظاره کند عشق بورزیم و محبت کنیم که در زندگی موهبتی قدرتمند تر از عشق نیست.   

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه ششم فروردین 1386 ساعت 3:15 |

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل والنهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 


زیر سایه بون مهر خدا بهاری باشید و سرشار از نشاط

|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 2:20 |

استقبال ما و طبیعت از بهار

 

 

 

طبیعت خیلی آرام به استقبال بهار می رود اما ما پر از جنجال و هیاهو این کار را انجام می دهیم .

درست هنگامی که عطر بهار را نرم نرمک در فضا پراکنده می کند و موسیقی رعدو برق های مژده دهنده باران بهاری  را سنگین و باوقار می نوازد ما در خیابان های شلو غ شهرمان نت های بی هارمونی بوق ماشین ها را می نوازیم و راننده ها با فریاد بر سر یکدیگر خوانندگان بد صدای این موزیک خوش آمد گویی می گردند .

طبیعت خون لخته شده ی زندگی درختان را باتیغ سبز جوانه ها به یمن ورود بهار  به جریان می اندازد و ما با جمعیت زیادمان در پیاده رو ها نفس کشیدن او را در وجودمان سخت می کنیم و همه ی  این ها در حالیست که ظرفیت ما برای پذیرش و استقبال ازبهاربا طبیعت حتی قابل مقایسه هم نیست او با همه ی زمین و  هفت آسمانش در هر سال فقط سه ماه یارای پذیرایی از اوست. اما در اقیانوس بی کران وجود ما جزیره ای هست به نام دل که از هم اکنون تا ابد می تواند بهاری باشد.گر چه ما با این همه گنج برای اسقبال او کمتر هدیه ای داریم لیکن بهار با سخاوت تر از آن است که فقط طبیعت نیکو به استقبال آمده  را زیبایی دهد او به همه  میبخشد حتی به ما .

بهار اگر طبیعت را با شکوفه ها آبستن میوه های رنگارنگ می کند اما می دانم  که حتی سرزده و بی دعوت  شناکنان در اقیانوس وجودمان  به جزیره ی دل ما می آید و برای زمانی هر چند کوتاه میهمان اومی شود.  

   

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 0:16 |

مزرعه دل

از این پس هر وقت مزرعه ی دلم با سختی های زندگی شخم خورد خواهم دانست  که پرورد گار در آن دانه ای خواهد کاشت پس عجولانه دل دانه را نخواهم شکافت و برای برداشت ثمره اش شتاب نخواهم نمود بلکه با صبر زمین دلم را برای پرورش آن آماده خواهم نمود تا با گذشت زمان میوه ی آن بر من آشکار شود .

|+| نوشته شده توسط عاطفه در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 1:34 |