تبليغاتX
سایه بون
سایه بون
تمنای یک هدیه در کنار پنجره

 

 

 

امروز که دوباره خدا را در پنجره دیدم

ناگهان تمنایی هشیاری ام را فرا گرفت

حالا من از او هدیه ای می خواستم

هدیه ای که نداشتم و می خواستم که داشته باشم

اما تا پیش از آن لحظه غافل از هدیه هایی بودم که داشتم و نمی دانستم که دارم

سلامتی ،پدر،مادر،خواهر و برادر

و موهبت زندگی پس از یک خواب طولانی شبانه

جرعه ای صبر و عشق.......

وعشق سرزمین جادویی آرامش ،رستاخیز......

با وسعتی بیکران

و قله هایی فتح نشده

و نشانی نزدیک

درست در قلب تو

که از فرط نزدیکی بسیار دور می نماید

سرزمینی که با ورود به آن در درون خدا خواهی زیست

چوب دستی سحر آمیز عشق

از اندوه ،شادی را برون می آورد

 وغمی عمیق را ......

رستاخیز عشق همه ی عادت ها را تازه می نمایاند

و همه چیز را زیبا و دوست داشتنی

ناجی عشق تو را در دریای آرامش غرق خواهد کرد

و قلمت را عاجز از نوشتن درباره اش

و همچو روغن از سبوی قلبت بیرون خواهد تراوید

همه ی وجودت را فرا خواهد گرفت

و حسی توصیف ناشدنی را به تو هدیه خواهد داد.

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 ساعت 17:44 |